! سر ریزم کن از صدای خشک و زننده ی فریاد غم
غم هایت را دست من سپار و اگر می خواهی ره سپار شوی
آنگاه دستانت را به نشانه ی بدرود در هوای آن غروب دلمُرده تکان بده
دلشکسته گی هایت را برایم به امانت بگذار و مرا به دستان باد بسپار
اگر می خواهی ره سپار شوی
...اشکی اگر خواهی ریخت از برای ماندن من و رفتن تو ، نزد من باشد
آنگاه دل به جاده ها بسپار
چراغ های مهربانی را با خودت ببر اگر عازم سفر شده ای
برای من تاریکی با روشنایی تفاوتی ندارد،
چهره ی تورا میان مژه هایم یادگاری نگه داشته ام ،
پس دیگر نیاز به دیدن چیزی جز تو ندارم
.شب است و تاریکی می شکافد صورتک خورشید روز را
....مسافر من ، دل سپردن به شب کاری اشتباه است
تو نباید در میان تاریکی شب از دیدگانم محو شوی
.....اگر می خواهی بروی...در میان روز های سرد زندگی ام برو
...تا حداقل جاده ای که آن را برای قدم نهادن انتخاب کردی را به یاد داشته باشم
و آن را به مانند تو بپرستم
....فنجان عمرم را می خواهی نوش کن و یا بر زمین ریز و خاموش کن ،
ملالی نیست ! تو بخواه ، من لحظه ای تردید نمی کنم
.....فریاد وفغان نمی کنم ، نمی خواهم ببینی که چگونه می شکنم ،
رفتنت برای من شکستنی جاویدان است ، شکستنی نیست که لحظه ای جان دهد
و دیگر برای همیشه مدفون شود
.می خواهم تو را سر تا پا نظاره گر باشم ،
بلکه که بوم نقاشی وجودم را با تو و با عطر بودنت رنگ آمیزی کنم
....تو برای من همان خورشیدی که غروبی نداری ،
حتی با رفتن ، ابری نیست که تو را پنهان کند ،
ماهی نیست که جلوی تو را بگیرد
!تکه ای کوچک لباس هایت برایم بگذار تا عطرت همیشه ماندگار و
تاری از خرمن گیسوانت برایم به امانت بگذار تا هر وقت که دلم
برای دل پاکت تنگ و تار شد ، از میان دلتنگی بیرون بیاورمش
!دستت را به دستانم بسپار تا باری دیگر دستانت را بفشارم و گرمایش را حس کنم
و با گرمایش سر مست شوم
.فقط می ماند یک چیز
...اگر رفتی و دیگر مرا ندیدی ، اگر بازگشتی و مرا نیافتی ،
مرا همان جا که رها کرده بودی بازیاب

برایت بارها باید بگویم که در رگ های من جاری شدی چون خون
که از من ساختی باردگر مجنون ........ شاید .....
از شکوه عشق خانمان سوز برایت بارها باید قسم ها یاد کرد
برایت بارها باید سر سُجده فرود اورد ........ شاید .........
ز دست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد
به دنبال تو تا خورشید باید رفت
به پیش پای تو شاید که چون یک مشت، خاک بی بها گردم
برای قلب تو شاید خدا گردم
نمی دانم که در جای نگین تاج زرین ِ کلاهت جای می گیرم
و یا در زیر پاهای تو بی رحمانه می میرم ......شاید .....
نمی دانم که بعد از سال های سخت و دشوار، که بعد از روزهای
گرم و شیرین،زمان مردنم آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد..
ویا این آرزو در نطفه می میرد......... شاید......
اي امام عزيز !
اي تنها منجي ما !
اي كه آئينه ي تمام نماي خدايي !
اي كه اصل و ريشه ي مايي ! 
اي كه بر ما حق هستي داري !
اي حقيقت ما ، اي رهبر و سرور ما ، اي پدر مهربان تر از مادر ، اي غم خوار و مدافع ما ! 
اي پدر مضطر ما ! بيش از هزار و صد و هفتاد سال منتظر ماندي تا ما بفهميم كه ( بي همگان به سر شود ، بي تو به سر نمي شود ) 
تا بفهميم بدون تو هيچيم ، تا باور كنيم كه تا تو نباشي هميشه گرفتار رنج و فساد و ظلم هستيم . منتظر ماندي تا براي آمدنت كاري كنيم و موانع را برداريم منتظر ماندي تا لياقت پيدا كنيم .
پس لحظاتي چند بينديشيم كه در اين دنياي وانفسا در كجا قرار داريم ؟ ....
ميلاد با سعادت يگانه منجي عالم بشريت بر همگان مبارك

یه روز اومدم تو این دنیا دنیایی که آدماش فقط به فکر خودشونن... آدمایی که خیلی راحت دلت رو می ذارن زیر پاهاشون و از روش رد می شن ... مهربونی فراموششون شده ... دلم بدجوری گرفته دوست دارم بنویسم ، گریه کنم و از خدا بپرسم مگه یه آدم چقدر جون داره که این همه نا مهربونی ببینه
!!! و صداش درنیاد
چرا اونایی که ازشون انتظار نداری فراموشت می کنن؟ خدایا چرا من آنقدر تنهام؟ تو که می خواستی تنها باشم اصلا" چرا من و آفریدی؟ من تنهایی رو دوست ندارم ، زندگی رو دوست ندارم ، نا مهربونی و بی وفایی رو دوست ندارم ، بلد نیستم قلب کسی رو بشکنم ...بلد نیستم بی محلی کنم ... غم هیچکس و نمی تونم ببینم .....
پس من اینجا چی کار می کنم؟
خدایااااااااااااااااااااااااااااااا چرا دوست داری اینجوری زجرم بدی ... دیگه طاقت ندارم .. ازت کادو می خوام .... میخوام که دیگه اینجا نمونم
هیچ وقت به دنیا نمی اومدم کاش
.......... بودنم را هیچ کس باور نداشت ، هیچ کس کاری به کار من نداشت بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوط نرم . زیبا و قشنگ... او که خوابیده در این گور سرد ، بودنش را هیچ کس باور نکرد!!!

آخر اي دوست نخواهي پرسيد
كه دل از دوري رويت چه كشيد
سوخت در آتش و خاكستر شد
وعده هاي تو به دادش نرسيد
داغ ماتم شد و بر سينه نشست
اشك حسرت شد و بر خاك چكيد
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روي تو سپيد
جان به لب آمده در ظلمت غم
كي به دادم رسي اي صبح اميد
آخر اين عشق مرا خواهد كشت
عاقبت داغ مرا خواهي ديد

آنچه مرا ناراحت كرده است آن نيست كه به من دروغ گفته اي ، بلكه اين است كه از اين به بعد ديگر نمي توانم تو را باور كنم
عیدتون مبارک

سلام دوستاي گلم خوبين ؟سال نو رو بهتون تبريك ميگم اميدوارم سالي سرشار از موفقيت داشته باشين .و به هر چي كي مي خواهين برسين.


هر شب ستاره دنباله داری به خانه ات می فرستم
هر روز منتظرت می نشینم
هر لحظه برایت دعا می خوانم
تا زمانیکه ایمان بیاوری هیچ آرزویی محال نیست
هیچ آرزويي محال نیست حتی بدست آوردن تو...!!

اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی
تضمینی بر این نیست که اونم همین کارو بکنه
پس انتظار عشق متقابل رو نداشته باش
فقط منتظر باش که عشق آروم تو قلبش رشد کنه
و اگرم این طور نشد خوشحال باش که تو دل تو رشد کرده

به او گفتم :
مرا دوست داري ؟
گفت : بله
گفتم : مثلا" چقدر ؟
گفت : به اندازه ستاره هاي آسمان
به آسمان نگاه كردم و ديدم آسمان ابريست



